تبليغاتX
asheghane

asheghane

و عشق و تنها عشق، مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

جایی که برای کرم ابریشم پایان دنیاست

 

پروانه ای متولد می شود


برای پروانه شدن راه زیادی لازم است.

 

باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد

 

باید فهمید که پرواز آن قدر ها هم که فکر می کنیم ،

ساده نیست.

 

باید دانست که اگر ترس در دل راه یابد ، سقوط حتمی ست.

 

برای پروانه شدن ، گذشتن از تنگنای پیله های

 

 در هم تنیده شده زندگی لازم است.

 

گاه چنان این پیله ها در هم گره خورده اند که خستگی در

 

تک تک سلول های بدن خانه می کنند و

 

این خیال به وجود می آید که رهایی غیر ممکن است

 

ولی تنها کسانی می توانند پروانه شوند که بیش از

 

همه امید داشته باشند و البته صبر...

 

پروانه به ناچار باید پرواز کند و شرط اول پرواز ،

 

گشودن بال هاست.

 

بال های ضعیف و رنجور ، پروانه را از پرواز باز می دارد.

 

, شرط دیگر نترسیدن از ارتفاع است

 

پروانه بودن ، قلب پروانه ای می طلبد.

 

و احساس پروانه ای، برای یافتن گل ها

 

برای درک زندگی و این که

 

در نگاه كساني كه معني پرواز را نمي فهمند هر چه اوج بگيري

 

كوچكتر مي شوی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 9:5  توسط سایه  | 

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است

آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.


و نگران هیچ چیز نباش!


هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!


اما من نمی خواهم تو همان باشی!


تو باید در هر زمان بهترین باشی.


نگران شکستن دلت نباش!


میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.

 

و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...


و تو مرا داری ...


برای همیشه!


چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...


چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ..


چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،

 

صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!


درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!


دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...


می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...


تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.


من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...


نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.


شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟


اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!


و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!


پروردگارت ...


با عشق !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 16:44  توسط سایه  | 

انگار كه نفرين شده ام به چه گناهي  نميدانم

 

سرنوشت بازيها دارد با دل خسته من 

 

 اسير نفس او شدم وچه آسان تحقيرم ميكند

 

سردرد امانم نميدهد چشمانم به سياهي ميرود

 

 همه جا تاريك است  خاك مرده

 

برسرايم ريخته اند

 

خنديدن را از ياد برده ام شادي با من غريبه است

 

 وچه دور ميبينمش  دست نيافتني ميماند

 

سكوت مطلق

 

اما دلم عجيب سنگين است  حال ميتوان گريست  نه ؟

 

صداي سكوت است كه مي آيد  و

 

 من تنها نشسته ام با بغضي در سينه ام توان

 

شكستنش را ندارم  شايد هم

 

نميخواهم بشكنمش  مدتهاست كه بامن است 

 

 دامني ميجستم كه پناهم باشد و پرده اشكم  

 

ميخواستم آنجا سردر شانه هاي او هاي هاي گريه سر دهم

 

اما افسوس .....

 

اشكهايم انگار خريداري ندارند !!!

 

و ظلمت شب است كه بر خانه ام حكم ميراند

 

كورسوي اميدي ميبينم  يا كه شايد

 

 توهمي بيش نيست  دنيا با من غريبه است 

 

 وشب سهم من است از تمام روشنايها./

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 17:49  توسط سایه  | 

 

هر کسی دوتاست .

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسی نداشت ...

و خدا آفریدگار بود .

و چگونه می توانست نیافریند .

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

و حرفهایی است برای نگفتن ...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که

 برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هیچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

         هر کسی گمشده ای دارد .

                              و خدا گمشده ای داشت


                                  (دکترعلی شریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 9:18  توسط سایه  | 

مگر کور باشد نقاشی

که به ديدن تو چهره تصوير کند

که انگشت به دهان ميماند

که گر اين کار از بشری ساخته بود

نه سنگی بود يارای به دوش کشيدن بار تصوير تو

نه قلمی اين چنين توانا

به نقش زدن

بازدم سحر گاهيت بشارت بهاران است

نسيمی است که جهان را مينوازد

خوشا خزانی که از آه سرد تو آغاز ميشود

باران به لبخند تو مانند است

شکوهناک ميبارد و

دلگير ميانجامد

و صدايت آنی است

که به آزادی و عشق بدل ميکند شعر را

آه اگر تاب تحمل ات در من بود...

توان ايستادن به زير نگاهت

توان شنفتن سکوتت

که آرامش بعد از طوفان بدان مانند است.

آه اگر در حضورت فکرم يخ نميزد و

زبانم در التهاب جنبيدن بند نميامد

آه اگر به ديدارت

دست هايم به گرفتن دستهای تو

وا نميماند و

سراسر وجودم درمانده نميشد

از گفتن دوستت دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 10:7  توسط سایه  | 

خداوندا !

تو بسيار بزرگي و من خيلي كوچك ،ولي چگونه است كه تو به اين بزرگي

من كوچك را فراموش نكردي و نميكني، ولي من كوچك تو را 

همواره فراموش مي كنم !....

 

خدايا !

ما چون كوري كه بوي منزل معشوق را دنبال مي كند رو به سوي توراه افتاده ايم، 

 از چاه هاي بين راه نيز دستگيريمان تويي. چرا كه ما در جادهء تو گام نهاده و

در فضاي ملكوتي نگاه تو نفس   مي كشيم. مگر نه اينكه ما از آن توايم ؟ بي تو كيستيم ؟

 

خدايا !

گاهي حجم دنياي درونم از وجودت تهي مي شود ، آن وقت من مي مانم

و تنهايي و ترسهايم ، در آن زمان درها ديوار مي شوند و اميدهايم

 يك آرزوي دور از دسترس مي شوند . پروردگار خوبم ،

 روزنه قلبم را به رويت باز كن، چون تنها ، نور وجود توست كه دلم را نگاه 

مي دارد.

 

كريما !

تينت و نيت مرا يكي كن و به آنسو هدايت كن كه خود مي داني.

دلم را هميشه آماده شنيدن پيام خودت قرارده تا از پيامهاي خودم در امان باشم.

 تا زمانيكه با توام آرامش خاطر دارم زمانيكه بي توام جز ترس چيزي ندارم.

 

پروردگار من !

جهان تو سرشار از دل شكستنها و دل بستنهاست و چه حسي دارم 

وقتي با دل شكستگي از دل بستنهاي مادي به تو روي مي آورم ،

كه با تو بار ديگر آرامشي را تجربه كنم كه در كنار بندگانت از دست داده ام .

 

خدايا !

 اگر به ياد آورم كه در گذشته چگونه از من مراقبت كردي ،توكل كردن در

 زمان حال و سپردن آينده به دستان تواناي تو بسيار آسان مي شود . 

 

"آرام باش، تفكر كن، سپس توكل كن و دست به كار شو،

آنگاه دستان خداوند را مي بيني كه زودتر از تو دست به كار شده است."   

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 14:20  توسط سایه  | 

دیربازیست که مرا در نمی یابی. به درگاهت آمده ام ، پاسخ نمی دهی ؟

نمی دانم به کدامین گناه مجازاتی چنین سخت را متحمل می شوم !

ببین اشک از چشمانم جاریست .

با تو بودن ، تو را یاد کردن ، لحظات را با شبنم عشقت شستشو دادن ،

 آرامش وجودم بود .

آسایش قلبم بود ، آرایش جانم بود . دل شکسته ام را مرهمی بود ، نوش دارویی .

در آن شبهای چون صبح روشن ، و در آرامش مسکوت آن ، بر سجاده دلدادگی ،

آرامشی بس لطیفتر از آرامش شب ، وجود پر تشویشم را می آراست و در آن شبها ،

ماه عاشقانه تر می نگریست ، آسمان مهربانتر ستارگان را در آغوش کشیده بود و

از این رو دلش روشن بود . زمین هم با چشمانی مست نظاره گر راز بود ، رازی

هویدا شده در تاریکی ، رازی از عشق لایتناهی . سپهر شب می پرستید آسمان را ،

چرا که تنها مامن عشق لایزالش ، آفتاب بود .

و دیگر نمی گویم از صبح و روشنیش ! حال ای خالق ، ای مهربان ، ای ماوا ،

ای تنهاترین عاشق ، چه شده است که این آرامشبخش ترین شبها را

هاله ای بس سیاه تر از مشکی پوشانده ؟ هاله ای از تشویش ،

 حجابی از جنس ظلمت .

دگر در این دنیا مرا مجالی نیست . و در درگاهت جوابی .

 آلایش به کدامین گناه مجازاتی چنین دارد ؟

یا رب دلم را پاک می کنم با چشمانی پر از التماس ، خیره به سویت می نگرم .

دستان پر از نیازم را به سویت بلند می کنم و با صدایی

 از لرزش عشقت زمزمه می کنم .

و سکوت شبهای دوری را که هر لحظه اش در کنارم بودی

چون سکوت لطیف زمین به هنگام باران می شکنم

و تکرار می کنم : ای مهربان ، دل بی بارم را از بهر چشمان

اشکبارم پاک گردان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 16:13  توسط سایه  | 

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با كمی مكث جواب داد:

گذشته‌ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر

با اعتماد زمان حالت را بگذران

و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای بیانداز

شک‌هایت را باور نکن

و هیچگاه به باورهایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است،

 در صورتی‌كه بدانی چطور زندگی کنی

پرسیدم آخر ...

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:

مهم این نیست که قشنگ باشی،

قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

كوچك باش و عاشق ...

كه عشق، خود میداند آیین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد، نه رابطه‌ی خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه‌ی پایان رسیدن

داشتم به سخنانش فكر می‌كردم كه نفسی تازه كرد و ادامه داد:

هر روز صبح در آفریقا آهویی از خواب بیدار می‌شود و

 برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا می‌چرد

آهو می‌داند كه باید از شیر سریع‌تر بدود،

 در غیر این‌صورت طعمه شیر خواهد شد

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می‌گردد

 و می‌داند که باید از آهو سریع‌تر بدود تا گرسنه نماند

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای

 زندگیت،

با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی

به‌ خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود

 ولی می‌خواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من 

اضافه كرد:

زلال باش ...،‌

زلال باش ...،

فرقی نمی‌كند كه گودال كوچك آبی باشی، یا دریای بیكران

فقط، اگر حقیقتا

زلال باشی، آسمان در توست

و تو جاری هستی تا زندگی جاری باشد ...

زندگی قانـــــــون نیست

زندگی قافیه باران است

من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند

تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی

و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 10:22  توسط سایه  | 

دخترک خنده کنان گفت که چیست
 
راز این حلقه زر
 
راز این حلقه که انگشت مرا
 
این چنین تنگ گرفته است به بر
 
راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است

همه گفتند : مبارک باشد

دخترک گفت : دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
 
دید در نقش فروزنده او
 
روزهایی که به امید وفای شوهر
 
به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 15:50  توسط سایه  | 

چه سخت گذشت تا بفهمم بودنم را و چه ساده میگذرد رفتنم،

اما در این بودن و رفتن به من یاد دادی عاشق باشم

چه زود گذشت آن زمان که مرا درس عشق دادی و محبت را

 ضمیمه وجودم کردی و در پیوست نهادم حک نمودی:

دوست بدار و عاشق باش

آری تو در وجودم دوست داشتن را به ودیعه نهادی

چگونه ستایش کنم تو را که ناتوانتر از آنم که برای تو بنویسم

و چه زود گذشت بودنم و زود میرود رفتنم

میدانم میروم ومیدانم که باید بروم

اما به کدامین منزل بیاسایم

بسیار دوستت دارم، من عاشقم مهربان

آخر تو به من آموختی عشق را،

 اگر من اکنونم به عشق آمیخته است چون تو مرا کشاندی .

پس چرا احساس میکنم دیگر دوستم نداری

نمیدانم........... شاید اشتباه میکنم

چون تا زمانی که که من در ملک تو هستم امیدوارم .

راستی اگر مرا از مُلکت راندی به کدامین ملجا پناه ببرم ؟

اما هر جا بروم مُلک توست و این شادیم را افزون میکند که هر

 جا بروم ا زآن توست................پس هنوزدوستم داری!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 8:36  توسط سایه  |